تبليغاتX
به‌نام‌ليلي‌ومجنون،فاتحان‌كعبه‌ي عشق

به‌نام‌ليلي‌ومجنون،فاتحان‌كعبه‌ي عشق

مرا‌گرمست‌ميخواهي نگاهت رامگير ازمن كه دل از ساقي چشمان مستت جام ميگيرد

راز شقایق

 

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم

گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي

يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت

ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري

به جان دلبرش افتاده بود- اما

طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد

ازآن نوعي که من بودم

بگيرند ريشه اش را و

بسوزانند

شود مرهم

براي دلبرش آندم

شفا يابد

چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را

بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده

و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه

به روي من

بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من

به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او مي رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا مي کرد

پس از چندي

هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت

و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت

به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟

در اين صحرا که آبي نيست

به جانم هيچ تابي نيست

اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من

براي دلبرم هرگز

دوايي نيست

واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما
!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و

من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟

نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟

و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت

که ناگه

روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه

مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت

نشست و سينه را با سنگ خارايي

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد

زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد

و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد

نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را

به من مي داد و بر لب هاي او فرياد

بمان اي گل

که تو تاج سرم هستي

دواي دلبرم هستي

بمان اي گل

ومن ماندم

نشان عشق و شيدايي

و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد

گل هميشه عاشق شد

راز شقایق

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 21:14  توسط غزال و رضا  | 

غزال جون تولدت مبارك

 

تولد تولد تولدت مبارك

 

تو به اندازه تنهايي من خوشبختي

من به اندازه زيبايي تو غمگينم

چه اميد عبثي

من چه دارم كه تو را درخور

هيچ

من چه دارم كه سزاوار تو

هيچ

تو همه هستي من ،هستي من

تو همه زندگي من هستي

تو چه داري همه چيز

تو چه كم داري هيچ

بي تو در ميابم

چون چناران كهن

از درون تلخي واريزم را

كاهش جان من اين شعر من است

آرزو مي كردم

كه تو خواننده شعرم باشي

راستي شعر مرا ميخواني

نه دريغا هرگز

باورم نيست كه خواننده شعرم باشي

كاشكي شعر مرا مي خواندي

بي تو من چيستم

ابر اندوه

بي تو سرگردانتر از پژواكم

در كوه

گردبادم در دشت

برگ پاييزم در پنجه باد

بي تو سرگردانتر از نسيم سحرم

از نسيم سحر سرگردان

بي سر و سامانم

بي تو اشكم

دردم

آهم

بچه ها سلام

راستش غزال از شعراي حميد مصدق خوشش مياد من هم تصميم گرفتم

اين قطعه‌ي كوتاه ازشعر آقاي مصدق رو بعنوان هديه‌ي وبلاگي بهش تقديم

كنم _ميپرسين هديه به چه مناسبت ؟

آخه چهارم ارديبهشت سالروز تولد غزال .

غزال جان روز تولدتو بهت تبريك ميگم و با تمام قلبم آرزو ميكنم كه

روزهاي خيلي خيلي خوبي رو تجربه كني .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 7:27  توسط غزال و رضا  | 

به نام تنها هدف رستگاری...

به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسيم
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهايی خود می مانم
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی
گيسوان تو به يادم می آيد ...
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم ...
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترين راز وجود

برگ بيد است كه با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا كن
كه بهار ديگر
پاورچين پاورچين
از دل تاريكی می گذر
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می انديشی
به بهار ديگر
و به ياری ديگر
نه بهاری
و نه ياری ديگر
حيف
اما من و تو
دور از هم می پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بی تو دراين لحظه پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهی نيست
از سر اين بام
اين صحرا اين دريا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو اين غم شيرين را
با خود خواهم برد ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 20:27  توسط غزال و رضا  | 

علم بهتر است يا ثروت!!!

علم بهتر است يا ثروت!!!

آقا اجازه ما فكر ميكنيم علم بهتر است ،زيرا همه بايد بروند مدرسه و درس بخوانند

و علامه دهر بشوند؛بعد هم بيايند سر كوچه مدرسه لبو بفروشند؛زيرا لبو فروش

باسواد بهتر از لبو فروش بي سواد است و ميتواند حساب كند كه بقيه 100 تومن

از پول يك لبو چقدر ميشود و تازه ميداند آبي كه بايد لبو در آن بپزد در 100 درجه

مي‌جوشد و ميداند كه لبو داراي ويتامين است

لبو فروش با سواد ميداند كه اگر ديگ لبو را با گاري به سر كوچه مدرسه بياورد

انرژي كمتري مصرف ميشود وتازه ميتواند براي تبليغ لبويش شعر سهراب هم بخواند

لبو فروش با سواد نسيه نميفروشد ولي اگر هم بخواهد پارتي‌بازي كند حتما بدهكاري

را در دفترچه جلد قرمزش مينويسد كه نكند يادش برود

لبو فروش با سواد بهداشت را رعايت ميكند و هيچكس هم از خوردن لبويش نميميرد

ولي آقا اجازه

ما دوست نداريم لبو فروش بشويم ؛بوي لبو حالمان را به هم ميزند .كار ديگري هم هست

كه بشود برايش درس خواند؟!!!!چ

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 20:57  توسط غزال و رضا  | 

بهونه ی قشنگم

بهونه قشنگم

 

                                         چه بسیار می نگرم چه کم می بینم

بسی امید کاشته ام سراب میچینم

چه تلخ می گریم چه زهر میخندم

چه سخت می گشایم و چه سهل می بندم

 

بهونه قشنگم ، من آرزویی بر دل مانده ام ، کودک دیروزم ،به حضورم ، به وجودم،

شهر شلوغ ،شهر پر از مردمان کولی به دوش با قدمهای تند به سوی آینده ، مردمان در

پی گرفتن سهمند. و سهم من از روزگار............امشب من و سکوت پنجره تنهاییم .

امشب خودم هستم و فواره دعا های سرخ . امشب من و ماه ..ساعتها گریه کردیم

 بهونه ی قشنگم: پلک شب باز میشود .. شب نامردی میکند .. و زندگیم را به تاریکی می کشاند.....

آرزوهایم خاموش میشود . شب تار است و نامرد . هوا ابری میشود و ستاره ام گم ، حالا

حتی یک نیم ستاره روشن هم ندارم . امشب ،من و سکوت پنجره تنهاییم

بهونه قشنگم ، چشم به راهم مگذار دارم سفر میکنم به ...........

در خلوت من نگاه سبزت جاریست

این قسمت بی تو بودنم اجباریست

افسوس که نمیشود کنارت باشم

بی تو هر ثانیه و لحظه ی من تکراریست

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 22:48  توسط غزال و رضا  | 

بس کنید!!!!!

درود به همه دوستاي گل ونازنين

چند تا چيز هس كه رو دلم قلمبه شده و بايد حتما بگم:

اول اينكه ازهمه دوستايي كه تولدمو تبريك گفته بودن تشكر ميكنم

و آرزو ميكنم كه بتونم هر سال خودم اولين كسي باشم كه تولدتونو تبريك ميگم.

دوم اينكه از غزال عزيزم به 3 دليل تشكر ميكنم:

1) بخاطر اينكه هست...وبا بودنش زندگيمو قشنگ و رنگي كرده----غزال جون ممنون

2) بخاطر اينكه الان 2 ماهه كه من هيچي ننوشتم(از بعد مطلب دختر فراري)و همه

زحمت وبلاگ افتاده رو دوش غزال-----غزال جونم شرمنده ايشالا جبران ميكنم

3) بخاطر اينكه غزال حتي قبل از خودم به ياد تولد من بوده----غزال جون خيلي خوبي

 

خوب حالا كه يه كم سبك شدم ،تازه ميرسيم به يه شعر قشنگ از فريدون مشيري

تو كتاب "از خاموشي"بالاي اين شعر نوشته

 "روزنامه ها نوشتند:در لبنان در اثر بمباران مدرسه‌اي 450 كودك كشته شدند"

خوب اين خيلي مايه تاءسفه ولي به نظر من "چراغيكه به خونه رواست

به مسجد حرومه"

شايد فريدون مشيري عزيز دل هم اينو بخاطر مجوز چاپ نوشته ولي

به هر حال شما آزادين كه خودتون برداشت كنين.

 

شرمتان باد اي خداوندان قدرت؛ بس كنيد؛

بس كتيد از اينهمه ظلم و قساوت ؛بس كنيد؛

اي نگهبانان آزادي،نگهداران صلح؛

اي جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون؛

سرب داغ است اينكه ميباريد بر دلهاي مردم،سرب داغ؛

موج خون است اينكه ميرانيد بر آن كشتي خود كامگي،موج خون؛

گر نه كوريد و نه كر

گر مسلسلهايتان يك لحظه ساكت ميشوند؛

بشنويد و بنگريد:

بشنويد اين"واي" مادرهاي جان آزرده است

كاندراين شبهاي وحشت سوگواري مي‌كنند.

بشنويد اين بانگ فرزندان مادر مرده آست

كز ستمهاي شما هر گوشه زاري ميكنند

بنگريد اين كشتزاران را كه مزدورانتان

روز و شب با خون مردم آبياري ميكنند

بنگريد اين خلق عالم را كه دندان بر جگر

بيدادتان را بردباري ميكنند

دستها از دستتان اي سنگ ،چشمان بر خداست

گرچه ميدانم

آنچه بيداري ندارد خواب مرگ بيگناهان است و وجدان شماست

با تمام اشكهايم باز نوميدانه خواهش ميكنم

بس كنيد

بس كنيد

فكر مادرهاي دلواپس كنيد

رحم بر اين غنچه هاي نازك نو رس كنيد

بس كنيد!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 12:9  توسط غزال و رضا  | 

تو ای دوست من عطر همه ی گل هایی

در بوستان زندگی دیگر نیازی به بوییدن گلها نیست..تو اي دوست من عطر همه ي گل هايي

چون تو ای دوست من عطر همه ی گلهایی.

ولی بگذار دوستانه حرفی عادلانه نه عاشقانه داشته باشیم..

باید در عشق نخست اندیشه کرد..

آنگاه ثبات و مقاومت پیشه نمودچون این شیوه ی راستین عشق و دلدادگیست.

تدبیر پسندیده در عشق آدمی را از هوی و هوس های آلوده دور می سازذ.

صفا و پاکی..راستی و درستی دل آدمی را پر از آرامش و روانش را ارضا می کند.

عشق من روزی فرا می رسد  که دیگر نه از تو نشانه ایست ونه از من..

آنروز یک چیز میان من وتو جاودان است...

وآن هم همین عشق پاک و بی آلایش است..

همان طور که عشق شمع و پروانه و بلبل جاوید مانده است.

اگر نتوانستیم پروانه باشیم پس شمع می شویم تا در ماتم عشق بسوزیم

بسوزیم تا از ما خاکستری به جا ماند که پیوسته بوی بهار عشقمان را داشته باشد.

  سلام به همه ی دوستای گل و نازنین

 ممنون از لطفتون که می آید و با نظرات خوب و صمیمی ما رو دل گرم میکنید.

 راستی دوستای خوبم شنبه ی آینده ۵ آذر ماه تولد رضای عزیزمه.

رضاجونم پیشاپیش تولدتو تبریک میگم.

 و آرزوی سالهای خوب و خوش برات میکنم.

 امیدوارم ۱۲۰ ساله بشی .

 رضا جون در شادکامیهای امروز با صمیمانه ترین احساساتم تولدت رو تبریک میگم

  تا در بیگانگیهای فردا به یادم باشی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 13:27  توسط غزال و رضا  | 

سلام بهونه ی قشنگ

  سلام بهونه ی قشنگ     برای زندگی

  آره بازم منم همون دیوونه ی همیشگی

  فدای مهربونیات     چه میکنی با سرنوشت

  دلم واست تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت

  حال منو اگه بخوای     رنگ گلای قالیه

  جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه

  ابرا همیشه پیش منن     اینجا هوا پر از غمه

  از غصه هام هر چی بگم     جون خودت بازم کمه

  رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی

   قسمت تو سفر شد و    قسمت من آوارگی

   به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته

   یه قلب تنها و کبود     هلاک یک نگاهته

  من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره

  بعدش خبر میدن بیاکه     داره دوستت می میره

  یه وقت منو گم می کنی تو دود این شهر غریب

  یه سرزمین غریبه     با صدتا نیرنگ و فریب

  اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون

  منم تورو می سپارمت     دست خدای مهربون

 

                                                             مریم حیدرزاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 5:16  توسط غزال و رضا  | 

معنای عشق

         

 

عشق بیان نیست..عشق زبان نیست

عشق حرکت است..عشق باور است.

عشق زیبایی است..عشق پویایی است.

عشق ..عشق است و عشق را معنا جز عشق نیست.

عشق یعنی لایق مریم شدن

                                             عشق یعنی با خدا هم دم شدن

عشق یعنی جام لبریز از شراب

                                            عشق یعنی تشنگی یعنی سراب

عشق یعنی خواستن و له له زدن

                                            عشق یعنی سوختن و پر پر زدن

عشق یعنی سالهای عمر سخت

                                            عشق یعنی زهر شیرین بخت تلخ

عشق یعنی با خدایا ساختن

                                            عشق یعنی چون همیشه باختن

عشق یعنی حسرت شبهای گرم

                                            عشق یعنی یاد یک رویای نرم

عشق یعنی یک بیابان خاطره

                                            عشق یعنی چهار دیوار بدون پنجره

عشق یعنی گفتنی با گوش کر

                                            عشق یعنی دیدنی با چشم کور

عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت

                                            عشق یعنی آخر خط بهشت

عشق یعنی گم شدن در لحظه ها

                                            عشق یعنی آبیه بی انتها

عشق یعنی یک سوال بی جواب

                                            عشق یعنی رفتن توی خواب

                                                                                                                               

                                   مریم حیدرزاده     

                                

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 6:1  توسط غزال و رضا  | 

سلام

اول اين شعرو بخونين.

 

ديشب كسي مزاحم خواب شما نبود؟
آيا زني غريبه در اين كوچه ها نبود؟

آن دختري كه چند شب پيش ديده ايد
دمپايياش ـ تو را به خدا ـ تا به تا نبود؟

يك چادر سياه كشي روي سر نداشت؟
سر به هوا و ساده و بي دست و پا نبود؟

يك هفته پيش گم شده آقا! و من چقدر
گشتم، ولي نشاني از او هيچ جا نبود

زنبيل داشت، در صف نان ايستاده بود
يك مشت پول خرد … نه آقا گدا نبود
!

يك خرده گيج بود ولي نه…فرار نه

اصلاً به فكر حادثه و ماجرا نبود

عكسش؟ درست شبيه خودم بود،مثل من
هم اسم من، ولحظه اي از من جدا نبود

يك دختر دهاتي تنها كه لهجه اش
شيرين و ساده بود ، ولي مثل ما نبود

آقا! مرا دقيق ببين ، اين نگاه خيس
يا اين قيـافه در نظرت آشنا نبود ؟

ديشب صداي گريه ي يك زن شبيه من
در پشت در مزاحم خواب شما نبود؟

چقدر بعضي از كلمه ها زشتن.

چقدر يه كلمه ميتونه رو مغز آدم راه بره.

چقدر اين روزا از اين جور كلمه ها ميشنوم.

"دختر فراري"_

چه كلمه قشنگي!!!

چه ثمره خوبي!!

واقعا كه بيست وشش سال تلاش آقايون و خانمها به ثمر رسيده!

ماشالله _هزار ماشالله،در اين زمينه كاملا عدالت بر قراره!

ديگه بايد كلاهمونو يه كم كج كنيم.

خوب جوونامون كار ميخوان!

بفرمايين،اينم كار،نياز به هيچ تخصصي ام نداره!!

خوب جووناي كشور نياز به تفريح سالم دارن!

ديگه سالم تر از اين كه نميشه_فقط يه كم ايدز و هپاتيت داره،همين!

خوب يه كشور در حال توسعه نياز به صادرات داره!

ما هم دخترامونو صادر ميكنيم دبي!!!

عجب انقلاب پر باري!

با يه حركت همه مشكلاتمونو حل كرد!

بيكاري،درآمد ارزي‌ ،تفريح سالم!!!!

بابا بياين بريم دستشونو ببوسيم!

والااينجوريش ديگه نوبره !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 20:12  توسط غزال و رضا  | 

                                        بنامش كه بهين ياد است يادش

من وقتی این شعرو شنیدم خیلی حال کردم

کاشکی شما ام خوشتون بیاد

در ضمن نظرتون خیلی مهمه !!!

در دفتر من ترانه را خط زده‌‌اند

شعر و سخن و بهانه را خط زده‌اند

دردانه من منتظر آب نمان

سر چشمه رودخانه را خط زده‌اند

ديشب كه دلم هواي تو در سر داشت

ديدم كه حياط خانه را خط زده‌اند

بيچاره كبوتران نمي‌دانند آه

روبه صفت آشيانه را خط زده‌اند

از من غزل و ترانه و شعر مخواه

در دفتر من ترانه را خط زده‌اند

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 19:7  توسط غزال و رضا  | 

فرار مغزها

همه ما تاحالا عبارت "فرار مغزها "رو زياد شنيديم تو لغت نامه ما

"فرار مغزها" يعني اينكه: يه سري آدمايي كه از نظر فكري و مغزي

ارزشمند هستن يا به عبارت ديگه،يه سري آدم متخصص ،بدليل

نا مساعد بودن شرايط و محيط كشور،براي كارو زندگي به يه كشور

ديگه فرار كنن.

ولي تازگيا،تو لغت نامه جمهوري اسلامي ،براي اين مسئله يه كلمه

عبارت جديد جايگزين كردن!!!!!

"مهاجرت مغزها"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اين ترفند قديمي از اول تاريخ بين آدماي بي عرضه‌اي كه از حل

كردن يه مسئله عاجر بودن رواج داشته؛

يعني اينكه به جاي حل كردن يه مسئله ،صورت مسئله رو تغير مي‌دن

يا اصلا صورت مسئله رو پاك مي‌كنن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من نمي‌دونم،ولي مي‌گن:ايرانيا آدماي باهوشي‌ان!!!!!!!!!!!!!

من نمي‌دونم،ولي مي‌گن:بخش زيادي از افتخارات علمي همه دنيارو

ايرانيا بدست ميارن !!!!!!!!!!

من نمي‌دونم،ولي مي‌گن:ايرانياي متخصصي كه ا زايران مي‌رن ،

تو كشوراي ديگه بهترين شرايط زندگي رو پيدا مي‌كنن!!!!!!!!!

من نميدونم ،من خيلي چيزارو نمي‌دونم ،اصلا من هيچي نمي‌دونم

من حتي نمي‌دونم چرا دارم مي‌نويسم

حتي نمي‌دونم كي قراره اينو بخونه

ولي دارم مي‌نويسم

آهاي آقايون از ما بهترون

آهاي ارباباي بزرگ

به خدا اين راهش نيست !!

به خدا قدرت به هيچكي وفا نكرده !!

به خدا صبر ملت ام اندازه داره!!

به خدا خسته شديم.

نظراتونو بهم بگين .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 19:40  توسط غزال و رضا  | 

دوست ...

 

 سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست

                                                            هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

 مالک ملک وجود حاکم ردّ و قبول

                                                            هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 18:50  توسط غزال و رضا  | 

ای کاش

 

اکنون که قلم بدست میگیرم ورشته افکارم را می شکافم

و پروانه خوشرنگ امیدم را در دنیای زیبای رویاهایم به پرواز در می آورم

خود را عاشق می بینم.

آرزو داشتم که ای کاش مرغکی سبکبال بودم که آزادانه پر می گشودم بر فراز آسمانها

واوج قله ها

بدون اینکه هیچ صیادی در کمینم باشد وهیچ دامی گسترده...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 16:40  توسط غزال و رضا  | 

تقديم به شما

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 20:19  توسط غزال و رضا  | 

تا حالا دیدی؟!!!

نمي‌دونم تا حالا شده‌ كه ببيني يه پدر شرمنده بچه‌اش بشه!

نمي‌دونم تا‌ حالا شكستن غرور يه مرد و جلوي خونوادش ديدي!

تو رو نمي‌دونم ولي من ديدم

من از نزديك ديدم و داغون شدم

نمي‌دونم چيكار بايد مي‌كردم ولي آرزو داشتم

هيچ وقت همچين صحنه‌اي رو نمي‌ديدم

امروز رفته بودم يه سري به يكي از دوستام كه مغازه ‌لوازم‌التحرير فروشي داره بزنم

همينطور كه داشتم باهاش حرف مي‌زدم يه ماشين مدل بالا ترمز كرد و يه آقا با بچه‌اش

وارد مغازه شدند.پسر كوچولو همه چي خريد و باباش داشت حساب مي‌كرد كه يه آقاي ديگه

با يه دختر بچه وارد مغازه شدند.

اون آقا گفت :3تا دفتر60 برگ به ما بدين.

دوستم پرسيد از كدوم نمونه؟ كه دختر بچه چشمش به دفتراي روي ميز افتاد و گفت از همينا.

دوستم فوري 3تا دفتر ازقفسه پشت سرش برداشت و گذاشت رو ميز.بعدم چند تا چيز ديگه

انتخاب كردند.موقعي كه خواستن حساب كنن ،اون آقا متوجه شد كه قيمت دفترا 400تومنه!

از دوستم پرسيد:پس قيمتاي پشت شيشه مال چيه؟اونم گفت اونا دفتراي دولتيه!از اونا مي‌خواين؟

اون آقا هم گفت بله.وقتي دوستم اون دفترا رو آورد ،دختر كوچولو گفت:نه من دفتراي خودمو ميخوام.

پدرش سعي مي‌كرد آرومش كنه ولي نمي‌تونست.من ديدم پدره داره خجالت مي‌‌‌كشه از ما واسه همين

دوستمو صدا‌كردمو يواشكي بهش گفتم :بذارهمونارو به قيمت دولتي ببره،من بقيه‌شو حساب مي‌كنم

دوستم گفت:

نميشه؛طرف پول نداره،آبرو كه داره

ديدم راس ميگه،ديگه هيچي نگفتم كه دوستم رفت جلو و گفت:آقا اگه پول همراتون نيست مسئله‌اي نيست

ببرين،هر موقع ازاين طرفا رد شدين پولشو مي‌دين.يه دفعه آقا خودشو جمع‌وجور كرد و گفت:چقدر ميشه‌اينا؟

دوستم يه‌كم تعارف كرد و بعد گفت2800تومن.

آقا يه چند دقيقه دس تو جيباش مي‌گردوند تا بالاخره 1500تومن درآورد.بعد گفت آقا فعلا فقط‌ همين دفترا رو ميبريم.

دوستم گفت:به خدا قابل نداره،ببرين بعد پولشو بيارين؛ولي اون قبول نكرد.

وقتي خواستن برن بيرون، دختر كوچولوكه فكر كنم تازه متوجه جريان شده بود،شروع كرد به گريه كردن .

مرتب جيغ ميزد و مي‌گفت من همه چيزامو مي‌خوام!

خدا كنه هيچ وقت براتون پيش نياد كه چهره‌ي كسي رو تو شرايط اين پدره ببينين.

پدر چنان باعجله دست دخترو كشيد و رفت بيرون كه نزديک بود سر دختركوچولو بخوره تو در مغازه.

الان چند ساعت از اين جريان گذشته و فيلم اين ماجرا از مغز من هزار بار گذشته.

نمي‌دونم به كي بايد غر بزنم!

نمي‌دونم بايد كيو مقصر بدونم!

نمي‌دونم اونايي كه مقصر اين مسئله‌اند تا حالا چنين صحنه‌هايي رو ديدن يا نه!

ولي فكر نكنم ديده باشه

يعني يا ديده اصلا آدم نيست كه بتونه درك كنه

اصلا حيوونم نيست

يه كرمه؛يه انگل كثيفه؛ كه تنها چيزي كه براش مهمه،خودشه.

كه براش مهم نيست چند نفر بايد از بين برن تا اون بتونه بزرگ بشه و توليد مثل كنه

نمي‌دونم چرا،ولي ديگه دوس ندارم ادامه بدم.

ديگه بوي گند اين لجنا داره خفم مي‌كنه.

نظراتون مارو دلگرم مي‌كنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 21:41  توسط غزال و رضا  | 

عشق...

 

 ای عشق 

   که دستان خداییت

  بر خواهش های من لگام زده..

 و گرسنگی و تشنگی ام را تا وقار و افتخار بالا برده

 مگذار توان و اسقامتم

از نانی تناول کند و یا از شرابی بنوشد

که خویشتن ناتوانم را وسوسه می کند.

بگذار گرسنه ی گرسنه بمانم..

بگذار از تشنگی بسوزم..

بگذار بمیرم و هلاک شوم..

پیش از آن که دستی بر آورم

و از پیاله ای بنوشم که تو آن را پر نکرده ای..

یا از ظرفی بخورم که تو آن را متبرک نساخته ای

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 17:17  توسط غزال و رضا  | 

آزادی

 

 زندگی بدون آزادی  به جسمی بی روح میماند.

 آزادی بدون اندیشه به روحی آشفته حال...

زندگی..آزادی و اندیشه هر سه یک چیزند و همیشه پاینده اند و نمی میرند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 20:27  توسط غزال و رضا  | 

با تو... بی تو...

 

 با تو... سپیده هر صبح بر گونه هایم بوسه می زند...

بی تو... سپیده لبخند نفرت بار دهان جنازه است...

 با تو...زمین می شود گهواره ی آرامش من...

 بی تو...قبرستان پلیدی که من را در خود به کینه می فشارد...

 با تو ...در عطر یاس ها گم می شوم...

 بی تو ...در عطر یاس ها می گریم...

 با تو...بودن را..زندگی را..عشق را..زیبایی را.. مهربانی پاک خدا را می نوشم...

 بی تو...بودن را..زندگی را..عشق را..زیبایی را..مهربانی پاک خدا را از یاد میبرم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 10:49  توسط غزال و رضا  | 

عشق...

 

      عشق رازی است مقدس...

 برای کسانی که عاشقند عشق برای همیشه بی کلام می ماند...

 اما برای کسانی که عشق نمی ورزند عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 20:58  توسط غزال و رضا  | 

روح من

 

 روح من: برای من رفیقی است که مرا هنگام روزهای سخت و سنگین دلداری می دهد

    و هنگام فزونی یا فتن غم های زندگی تسکین می بخشد.

    کسی که همدم روح خود نباشد دشمن مردم است. کسی که در خویشتن خویش

    دوستی را نمی یابد آکنده از نا امیدی خواهد مرد زیرا زندگی از درون انسان می جوشد

    نه از بیرون او...

    ما آمده ایم تا حرفی را بگوییم و آن را خواهیم گفت .

    اگر پیش از به زبان آوردن آن مرگ ما را در یابد فردا آن را بر زبان می آ وریم.

    زیرا فردا هیچ رازی را در کتاب ابدیت پنهان نمی گذارد .

    ما آ مده ایم تا در شکهو و روشنایی عشق و زیبایی زندگی کنیم.

    ما اینجا ایم  زنده.

    مردم نمی توانند ما را از زندگیمان تبعید کنند.

    اگر آنها چشمانمان را در آورند ما به نجوای عشق و نغمه های زیبایی و سرور گوش

    خواهیم سپرد.

     اگر آنها بخواهند ما را از شنیدن باز دارند ما وجد و سرور را در نوازش نسیم خواهیم یافت.

      که آمیخته ای است از رایحه ی زیبایی و حلاوت نفس های عا شقان .

      و اگر هوا را از ما دریغ کنند ما با روحمان زندگی خواهیم کرد .

      زیرا روح خواهر عشق و زیبایی است.

      ما آمده ایم تا برای همه و در میان همه باشیم.

      روز هایی خواهند آمد که آنچه ما اکنون در خلوت خویش انجام میدهیم در پیشگاه مردم

      آشکار و باب خوا هند شد.

      و آنچه ما امروز با یک زبان می گوییم فردا آن را با زبان های بی شمار باز خواهند گفت...

                            

           

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 18:0  توسط غزال و رضا  | 

سلام

دوباره سلام

ما اومديم

ولي اين بار يه جور ديگه!

ما اين بار با هم اومديم

ما اومديم كه حرف دلمونو بنويسيم

ما اومديم كه بگيم

ما اومديم چون فكر مي‌كرديم اگه با هم باشيم بهتر مي‌گيم

ما اومديم تا به همه بگيم كه ما هم هستيم

ما اومديم تا با هم فرياد بزنيم

شايد اينجوري صدامون به گوش يه نفر برسه

ما اومديم و مهم همينه .

اميدوارم كه حمايتتونو ازمون دريغ نكنين.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 23:52  توسط غزال و رضا  | 

یه سلام عاشقانه

 

  سلام ما بر عشق     که قطره قطره ی اشک شبانه چاره ی اوست .

 سلام بر معشوق       که چهره اش ماه و چشم او ستاره ی اوست .

 به چشم یار سلام     که سوز ما زنگاه وی و شراره ی اوست .

 سلام من به سپهر    که زینت شب ما ابر پاره پاره ی اوست .

 سلام من به شب     که هر ستاره ی رخشنده گوشواره ی اوست .

سلام من بر مادر       که دیده ی همگان عاشق نظاره ی اوست . 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 23:39  توسط غزال و رضا  |